اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم...
اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم...
اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم...
اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم...
...![]()
دل من سنگتر از سنگ تو است مزن آن سنگ به قلبم که همان می شکند
اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم...
اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم...
اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم...
اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم...
...![]()
امشب همه چشم به پنجره فولاد تو است...
امشب این بند گره خورده به امید تو است...
امشب این دل خانه ی امن کبوتران حرم است...
امشب این اشک، ناله و فریاد من است...
کاش در میکده ی ضریح تو می نشستم تا آنچنان مست از می و جامت
شوم...
کاش بر سنگفرش صحن عاشقی سجده میکردم تو را...
کاش تا آن ضریح عاشقی لبیک میگفتم تو را...
که در آسایش گیتی به عیش و نوش پردازید
نمی بینید نگاه حسرت بیچارگان را
در پس چشمان نیلی آن نگاه منتظر مانده به دستان گره خورده نمی بینید
نمی بینید آه و ناله ی درماندگان را
شما بیگانگان با مهر و رافت در کجا خواهید غهمید
که قبل و بعد این دنیا دگر سرمایه ای نیست
دگر جاه و مقام جاودانی نیست
دگر این عیش و نوش و این همه بیگانگی نیست...
در آن دنیا که انسان جنس انسانی است
در آن دنیا که فخر و عزت و شوکت به پول و جاه دنیا نیست
شما ماندید و تنها یاد آن دنیا
در آنجا ناله ها فریاد آزادیست
در آنجا خانه ی امید باقیست
در آنجا آسمان آبی است...
به صدای دل او گوش کنید
آن صدای عشق است
آن همان احساس است
گل احساس به قلبش روئید
تو چرا منتظری
تنگ آب آشتی
آن کنار دل توست
قطره ای عاطفه از تنگ چکید
آه،ای کاش
بوی احساس در این خانه ی دل می پیچید...
اعماق زمان در تپش ثانیه ها باز رقم خورد...
*حس اول*
دلم تنگ است
نه خسته است
از چی؟ نمیدانم...!!
*حس دوم*
نفسهایم به شماره افتاده
حالا کوچکترین صدایی در گوشم زمزمه ای آشنا دارد
کلمات مبهم شدند. این واژه چیست؟!
خدایا کجا هستم؟
این چاهی است تاریک یا که تیرگی شبهاست که به چشم من نا آشناست!
*حس سوم*
چشمانم را بسته ام. دانه های ریز و درشت مثل ذره های گرد روی چشمم این سو و آنسو می روند
گویا گردهای خرد هستند.
اینجا باد می وزد. افکارم جمع نمی شوند هرکدام را که پیدا میکنم آن دیگری نیست.
*حس چهارم*
صدای سقوط تخته سنگی است از بلندی به ته چاهی پر آب. قطره های آب به هوا پرتاب می شوند
پس ابرها کجا هستند که قطره های باران ببارند
روزگار را بین...
کجا هستند ابرهایی که ببارند بر افکار گره خورده مردم...!!
حالا از ته چاهی که خودمان با دستهایمان حفر کردیم قطره ای گاهی می آید
ابرها را دزدیده اند. پنهان کرده اند
چرا؟!! باران خاک را نم دار می کند...
*حس پنجم*
آری درست است بوی خاک که می آید نگران می شوند
ابرها را پنهان کرده اند که مبادا با بوی خاک مردم و افکارشان بیدار شود و بپرسند چرا...
هیچ نگویید زیرا که همین قطره ها هم از شما خواهند گرفت
آنچنان سخت مرگ ابرها را نشاندند که ما بی خبریم...
آنان که بوی خاک را شنیده بودند خوب می دانستند این خاک و باران چیست
آنها صدای قطره ها را روی زمین و آمیزش خاک و باران را دانستند که حالا...
که حالا در گورها خفته اند...
قلبشان فشرده شد از نمناکی زمین از بوی درد و رنج...
*حس آخر*
بی خبر تر از شما خود شما هستید که این سیاهی افق که این گداختگی زمین را می بینید
نه! نمی بینید. چشمهایتان را بسته اند
نگاهتان به آسمان تیره نشسته یا به آفتاب سوزان!
آنچنان از آسمان گریخته اند که آبی اش فراموششان شده
در اینجا آسمان آبی نیست...
تاریک است...
امشب از باد صبا بوی کسی می شنوم
هر نفس بوی مسیحا نفسی می شنوم
مژده ی آمدن دادرسی می شنوم...

هر نفس یاد تو در روح و روانم جاریست
هر دم این سایه به قلبم تابید
هر ندا از فقس بی جانم
طعم احساس تو را میخواند
و به اندازه احساس دل من دوری
وچه نزدیک تپشهای دل تاریکم
و چه پر نور صدای قلبم
این همه فاصله را
کاش می شد ای کاش
کاش می شد کم کرد...
و دل من به تمنای پناه تو به خاک افتادست
دست این زار و پریشان تو بگیر از بر من
*عید شعبان بر همگی مبارک باد*
کاش غم من
توفان سهمگینی بود
و من
چون مرغ توفان
خود را به خشم او می سپردم
ولی افسوس که غم من
چون جویبار صافی است
که همچنان می رود
و دل مرا
چون برگ مرده ای
همراه خود می برد...

حمد و سپاس مخصوص خداست.
گل به شکل آدمی شد همه کس بر آن سجود این نباشد آدمیت چون که حیوان را وجود.

اگه گفتین اینجا چی نوشتم..........اگه تونستی بگی![]()
![]()
بود نیست
نیست داد
داد دید
دید داد
داد ندید
ندید نداد
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم
تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم که شکفتن نتوانم
شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه
گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم
با پرتو ماه آیم و چون سایه دیوار
گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم
دور از تو من سوخته در دامن شب ها
چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم
فریاد ز بی مهریت ای گل که در این باغ
چون غنچه پاییز شکفتن نتوانم
ای چشم سخن گوی تو بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
یا علی![]()
من بدم و اگر بدی کنم تو را بندگان خوب بسیار است اما اگر تو از من روی برگردانی مرا خدای دیگر کجاست...!
سلام دوستان
این طلسم هم شکسته شد!
راستش اصلا دلم نمی خواست بعد از اون درد و دل چیزی بنویسم اما لازمه این فراخوان رو بنویسم
عزیزان چیزی که مینویسم به عنوان یک اطلاعیه برای شماست و اینکه شاید سبب خیری هم برای من بشه!
این فراخوان مربوط به اهداء عضو هست که شما میتونین با مراجعه به سایتی که معرفی میکنم شرایط ثبت نام رو ببینید و در صورت تمایل اقدام کنین
روند این مراحل به اینصورت هست که شما فرم ثبت نام رو بطور اینترنتی تکمیل می کنین و منتظر می مونین تا کارت به آدرسی که وارد کردین ارسال بشه که البته ارسال کارت مدت زیادی طول میکشه.
http://www.iran-ehda.com/signin/signup.asp این آدرس سایت ایران اهداست برای ثبت نام
تهران - کدپستی : ١٩٥٦٩، صندوق پستی : ١٥٤/١٩٥٧٥ آدرس جهت مکاتبه پستی
| تلفن ( از ساعت 8:00 الی 14:00) - 9419 2010 (٠٢١) |
| تلفن گویا (جهت دریافت پیام های شما به صورت شبانه روزی ) - 20109966 (٠٢١) |
|
دورنما - 2010996 (٠٢١) جهت تماس تلفنی و مطرح کردن سوالات در این زمینه info@iran-ehda.com جهت ارسال نامه الکترونیکی |
نمیدونم توضیحات کامل بوده یا نه اما اگه مشکلی پیش اومد توی نظرات پاسخ میدم و البته وارد سایت ایران اهدا که بشین میتونین اطلاعات بیشتری کسب کنین
امیدوارم بتونم کمکی به پر شدن جاهای خالی بکنم!
در پناه حق شاد و پیروز باشید
التماس دعا
یا علی![]()